نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:٥٢ ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
صبحگاه روشن شاعر
فرمودند: «بکش! زیادى فضولى مى کند!» البته کلمه «مزلف» را هم به کار بردند که چون زیاد به کار مى بردند، ذکر آن در این نامه مناسبت ندارد. دو تا آژان برداشتم و لباس شخصى تنشان کردم. گفتم: «مى زنید! باید ناکار شود. البته جورى نزنید که فکر کنند کار نظامى بلد این کار بوده؛ مثل نابلدها بزنید. سه تیر، تو! سه تیر، تو! جورى بزنید که از خونریزى بمیرد!» دو تا ده تیر روسى را که از گیلان به غنیمت آورده بودم دادم دستشان که اسلحه نظامى دستشان نباشد. بعد رفتیم طرف خانه شاعر که اسمش بیشتر به آدم سبیل کلفتى مى آمد که اهل قداره باشد تا شاعر جماعت؛ آخر «عشقى» هم شد اسم ببخشید جناب سفیر! از دستم دررفت!
القصه! صبحگاه، وقت اذان، «میرزاده» را دم حوض حیاط خانه اش به گلوله بستیم یعنى من که نه! آن دو تا آژان به گلوله بستند و البته ناظر بودم که کار درست انجام شود. کار تمیزى بود. سردارسپه حتماً خوش شان مى آید. از دیوار کوتاه خانه شاعر بالا رفتیم و منتظر ماندیم که بیاید توى حیاط. ما را که دید هول نکرد. نمى دانم چرا اما هول نکرد. سر جایش ایستاد بى حرکت؛ که ببیند چه مى کنیم. آژان ها شلیک کردند؛ بعد هم که بیرون آمدیم از در و در کوچه هاى خلوت، ناپیدا شدیم.
راستى! سفارش شما را یادم نرفته. آخرین شعرهایش را از اتاقش برداشتم و ضمیمه این نامه براى تان مى فرستم. مى دانم که به فرهنگ ایران علاقه مندید. برگ سبزى است تحفه درویش. البته اگر بزرگوارى بفرمایید و پیش از مراجعت به لندن، سفارش بنده را به سفیرکبیر بعدى هم بکنید، بزرگوارى کرده اید.
جان نثار، همیشه منتظر اوامرتان هستم؛ و یک نکته: یادم رفته بود! - چون فرموده بودید در هر ماجرایى چیزى از قلم نیفتد عرض مى کنم - لحظه اى که افتاد در حوض، احساس کردم که حوض روشن شده. به گمانم خطاى دید بود؛ اگرنه دوره معجزات سپرى شده؛ شاید هم.نور صبحگاهى بود. به هر حال، در این چند فقره که مأمور قتل بودم، از این قبیل. ندیده بودم.